تنهايي
سلام ماماني
بابا رضا ديشب رفت ماموريت كاري شيراز
بماند كه سر بعضي مسائل ازش دلخورم
نميدونم چرا چند وقته زندگيمون مثل قبل آروم و عاشقانه نيست
فكر ميكنم از هم دور شديم
فكر ميكنم الان وقتش نيست تو بياي
شايدم هست
نميدونم
دارم ديوونه ميشم
بابا رضا رفت در حاليكه همكاراش بعضياشون بخاطر بچه هاشون و خانوادشون نرفتن!!!
ماموريتش مهم نبود و دل بخواهي بود
بيشتر خوش گذروني تا ماموريت
بابا رضا رفت در حاليكه من از رفتن به خونه بابايي و ماماني حس خوبي ندارم
چون شوهر خاله بعد از مدتها اومده و من حس ميكنم اونجا اضافيم و باعث اذيتشونم
خوب حق دارن اونا هم
بعد مدتها همو ميبينن و من مزاحمشونم
تازه ديروز بابا جون منو قسم خورد اونم دروغ
خيييييييييييييييييييييييييييييييييلي دلم گرفته خيليييييييييييي
حس ميكنم بابا منو دوست نداره
نميدونم چيكار كنم آروم بشم
هم ازش دلخورم
هم دلم براش تنگ شده
دوستشم دارم
دلم براي روزاي خوبمون تنگ شده
دوست داشتم شوهرم يه كم بيشتر احساساتي بود
ميدونم منم خيلي حساس شدم
چند وقته اخلاقم بد شده
دست خودم نيست
نميدونم چيكارمه
دلم ميخواد زار زار گريه كنم
ديروز بعد رفتن بابا رضا تو ماشين يه عالمه گريه كردم
اينقدر گريه كردم كه نفسم بند اومد و حالم بد شد
اين روزا كي تموم ميشن؟؟؟
من خستم ، اعصابم خورده ، آرامش ندارم
يه استرس لعنتي تو وجودمه كه ولم نميكنه
همش استرس همش استرس
حالم از خودم به هم ميخوره
از اينكه الكي بخندم اما تو دلم هاي هاي گريه كنم
ازاينكه نشون بدم خوبم خوشحالم غمي ندارم اما اينجوري نيست
دعا كن مامان حالش خوب بشه



تنهايي 

